031

 

قسمت هایی از رُمان خشم و هیاهو :

 

"... و صدای ساعت را می شنیدم . ساعت پدربزرگ بود  و روزی که پدرمان آن را به من می داد گفت : ... این را به تو نه از این بابت می دهم که زمان را به خاطر بسپاری ، بلکه از این بابت که گاه و بیگاه ،لحظه ای هم که شده ، از یادش ببری و تمام هم و غم خودت را بر سر غلبه بر آن نگذاری .

گفت : چون هیچ نبردی به پیروزی نمی رسد . اصلن نبردی در نمی گیرد . عرصۀ نبرد جز حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار نمی کند ، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است ."

 

"بدبختی آدمی آنوقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاری اش کند ــ نه مذهب ، نه غرور ، نه هیچ چیز دیگر ــ بدبختی آدمی آنوقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد ."

 

 

"پدرمان به ما آموخت که تمام انسانها انبوهه هایی بیش نیستند ، لعبتهایی کاه آگن که از توده های زباله پرتاب شده اند جایی که تمام لعبت های قبلی را انداخته بودند و کاه از کدام زخم در کدام سو جاری است و او به خاطر من نبود که [بر صلیب] جان داد ."

 

 

"پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهش دارد . همین جا توی جفرسن کسی هست که با فروختن خنزر پنزر به کاکاسیاهها پول کلانی بهم زد ، بالای مغازه اش توی اتاقی قد یک خوکدانی زندگی می کرد و پخت و پزش را هم خودش انجام می داد . حدود پنج شش سال پیش مریض شد. طوری وحشت برش داشت که وقتی از رختخواب بیماری پاشد ، عضو کلیسا شد و یک مبلّغ ِ مذهبی ِ چینی را از قرار سالی پنج هزار دلار برای خود خرید . اغلب فکر می کنم اگر او بمیرد و متوجه بشود بهشت مهشتی در کار نیست ، وقتی فکر آن پنج هزار دلار در سال را بکند چقدر کفری می شود . به نظر من بهتر است همین حالا بمیرد و پول هدر ندهد ."

 

 

"پدرمان می گفت انسان حاصل جمع تجربه های اقلیمی اش ؛ انسان حاصل جمع آن چیز که تو ؛ مسأله ای با خواص ناخالص که به طرز ملالت آوری  به صفر غیر متغیّر می رسد : بن بست خاک و آرزو ."

 

 

خشم و هیاهو

ویلیام فاکنر

صالح حسینی

 

/ 0 نظر / 98 بازدید