029

 

"صدای فرنی طوری بود که انگار سرش سرما خورده . زویی حسابی سرحال و معرکه بود . مجری از آن ها خواست در باره ی انبوه سازی ِ مسکن حرف بزنند ، و دخترک ِ سخنور گفت از خانه هایی که همه چیزشان شبیه هم است بدش می آید ــ منظورش ردیف طولانی خانه هایی بود مه با یکدیگر مو نمی زنند . زویی گفت این خانه ها «قشنگ» هستند . گفت خیلی قشنگ است که آدم بیاید خانه و بعد متوجه شود خانه را عوضی گرفته است . عوضی با دیگران شام بخورد ، در تختخواب عوضی بخوابد ، و صبح با این فکر که آن آدمها خانواده ی خودش هستند همه را ببوسد و خداحافظی کند . حتی گفت ای کاش همه ی آدمهای دنیا عین هم بودند . گفت این طوری هر کس را ببینی فکر می کنی زنت یا مادرت یا پدرت است ، و مردم همیشه هر جا که می روند همدیگر را بغل می کنند و این «خیلی قشنگ» است ."

 

"خدایا ، اگر مشکل من اسمی در پزشکی داشته باشد ، همان پارانویای معکوس است . چون من فکر می کنم مردم نقشه می کشند شاد و خوشبختم کنند ."

 

"احتمالن هیچ نوشته ی اعتراف گونه ای نمی شود پیدا کرد که قدری بوی گند ِ غرور نویسنده از کنار گذاشتن غرورش را ندهد "

 

"در خانواده ی ما ، هیچ کس ، حتی سیمور ، باد احساس نمی کند . فقط باد وحشتناک هست و بس "

 

"اگر موقع بردن توپ ناگهان در میانه ی زمین تصمیم نمی گرفت به تـَـکل زنی که داشت بهش نزدیک میشد علاقه مند شود و بهش رحم کند ، واقعن به درد تیمش می خورد ."


/ 0 نظر / 65 بازدید