بهترین کتابهایی که خوندم !

معرفی کتاب

030

 

نامه هایی به آنا (شعر)

حسین پناهی

 

نامه هایی به آنا دفتر ششم از مجموعه چشم چپ سگ از حسین پناهی است و در واقع نامه هایی است که حسین پناهی خطاب به دخترش آنا نوشته است .

پناهی در 6 شهریور ماه 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهگلویه و بویر احمد به دنیا آمد . البته این تاریخی بود که در شناسنامه اش نوشته بودند . پس از مرگ او و بر اساس آزمایش DNA زمان تولدش را 6 شهریور 1339 تشخیص دادند .

در سال 1351 به قم رفت و به فراگیری درس طلبگی پرداخت . اما سه سال بیشتر آنجا نماند و در سال 1354 حوزه را رها کرد و به شوشتر رفت و معلم شد . در سال 56 به دژکوه برگشت و ازدواج کرد . او در سال 59 به جبهه رفت و در جبهه جنگ نیز در فعالیت های فرهنگی شرکت داشت . در همین سال بود که آنا دومین دخترش به دنیا آمد . در سال 1360 به تهران مهاجرت کرد و یک سال را در یکی از مقبره های خصوصی امام زاده قاسم روزگار گذراند . از این تاریخ به بعد به عضویت گروه های تئاتر درآمد ، نمایش نامه نوشت ، کارگردانی کرد ، بازیگری کرد ، و در سال 64 به استخدام صدا و سیما درآمد . اولین تجربه های شعر نویسی را در سال 67 کسب کرد . و و و .... کارهای فراوان او در حوزه شعر و ادبیات و سینما که قصد نام بردن از همه را اینجا ندارم  .

آخرین تماس تلفنی را با پسرش در ساعت نُه شب 14 مرداد 1383 برقرار کرد و پیکر بی جانش سه روز بعد یعنی 17 مرداد توسط دخترش آنا کشف شد . او را در زادگاهش ، دژکوه به خاک سپردند . و مثل بسیاری از هنرمندان ، بعد از این تاریخ بود که او شناخته شد و همه بر فقدانش غصه خوردند .

در سال 1384 مجموعه کامل اشعارش "چشم چپ سگ" به چاپ رسید و در سال 1388 آلبومی از شعرهایش که در آخرین روزهای حیاتش ضبط شده بود ، با صدای حسین پناهی منتشر شد .

 

چند نمونه از شعرهای کتاب "نامه هایی به آنا" را در ادامه مطلب بخوانید ...

 


مشخصات کتاب :

نام کتاب : نامه هایی به آنا

نویسنده : حسین پناهی

موضوع : شعر

ناشر : دارینوش

چاپ دوم 1386

قیمت :  1500 تومان



 

آن ِ عزیزم !

این روزها هر وقت به تو فکر می کنم ،

به تصویر ِ کبوتری می رسم

که در لابه لای درختی ناشناخته نشسته است

و در زیر ِ باران ِ یک ریز ،

به دنبال ِ چیز نامعلومی به چپ ُ راست گردن می کشد !

این تصویر را شاید از حسی گرفته ام ،

که در اعماق نگاهت پنهان کرده یی !

....

 

 

از فرانسه نا امیدم که در قرن نوزدهم و بیستم ،

مهد ِ زایش ِ مکاتب ِ متعدد هنری ،

در شعر ُ نقاشی ُ رمان ُ کل ِ فرهنگ بود ،

ولی به ناگهان قلم ها به دور انداخته شد

و آدامس جای آن را گرفت !

ژان پُل سارتر

ژاک پره ور ،

سیمون دوبوار ،

فلوبر ویکتور هوگو ...

قهرمانان ِ ملی ِ فرانسه که فخر ِ دوران نیز بودند ،

به پیرس ُ هانری ُ زیدان ُ پلاتینی تبدیل شدند !

به جای دست ها ،

پاها ارزش یافته و به سرعت هم پیش می روند ...

منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری ِ بشر ،

به این نتیجه رسیده اند که

به جای فکر کردن ، مَست کنند !

به جای طرح مسایل ِ فلسفی ،

خوب غدا بخورند ُ خوب بدوند ُ خوب بخندند ...

به جای کافه ها ی روشن فکر ُ بحث ها و مجادله ها ،

به کاباره ها و دانسینگ های مبتذل پناه ببرند !

آیا این چنین است ....

که اگر اینچنین باشد ... وحشتناک است !

...

 

 

 

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...

نمی دانم ... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

 

 

 

 

 

ساعت پنج ُ دو دقیقه ی بامداد است !

از سر ُ صدای گربه ها در آن سوی پنجره

احساس ِ آرامش می کنم !

نفس ِ سرد ِ مرگ را بر گردنم احساس می کنم !

گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم ،

تا او را بسوزانم ...

ولی خودکشی

بدترین ُ تابلوترین جلوه ی خودخواهی ُ غرور است !

 

 

 

 

روحش شاد ....


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱
comment نظرات ()