بهترین کتابهایی که خوندم !

معرفی کتاب

029

 

تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران (رُمان)

جی . دی . سلینجر

Raise High The Roof Beam,Carpenters

J.D.Salinger


"تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران ، که داماد همچون آرس* می آید ، بالا بلندتر از هر بلند بالایی ..."

*آرس : خدای جنگ در اسطوره های یونان با قامتی بلندتر از قامت ِ بشر

باز هم سلینجر و خانواده ی داستانهایش ــ خانواده ی گِلَس ــ . این نسخه ای از کتاب که خدمتتان معرفی می کنم شامل سه بخش است . یک "تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران" که داستان مربوط به زمان ازدواج پسر بزرگ خانواده ــ سیمور گلس ــ است که از زبان بادی گلس روایت می شود . مراسمی که در سال 1942 ــ سال نفرت انگیز 1942 ــ به دلایلی نا معلومی از سوی داماد به هم می خورد . اتفاقی که خیلی هم بد جلوه نمی کند ، حداقل برای خواننده داستان ، چرا که در اصل بادی (خواننده) فقط پنج دقیقه در مراسم است و باقی را یا در راه رفتن به میهمانی یا با تعدادی از میهمانان در ماشین و یا با همان میهمان ها در آپارتمان خودش و سیمور است . مثل همه ی داستانهای سلینجر اتفاقات خیلی ساده و روزمره ای که روایت می شوند ولی حوصله خواننده را سر نمی برند .

قسمت دوم داستان دیگری است با عنوان "سیمور : پیشگفتار " که باز هم بادی آن را می نویسد . سالها از قضیه خود کشی سیمور در 1948 می گذرد و بادی نشسته است و سعی می کند خاطراتش را به یاد بیاورد و در همین حال طوری این کار را بکند که شما را با سیمور به خوبی آشنا کند . داستان پر است از پرانتزهای وقت و بی وقت (یعنی باید هر لحظه انتظار یک پرانتز را وسط جمله داشته باشید) . در واقع حالتی از درگیری های عصبی و توضیح های بی پایان را در این قسمت مشاهده می کنید . به هر حال او سالهاست که داغدار است ، خواهش می کنم اندکی درکش کنید .

قسمت سوم و پایانی کتاب با نام "مؤخره" در واقع زندگی نامه ای از خود جی . دی . سلینجر است و مطالب جالبی دارد که به شناخت اندکی بیشتر از او کمک می کند .

توصیه : قسمت هایی از کتاب را در ادامه ی مطلب بخوانید .

 

همین !

 


مشخصات کتاب :

نام کتاب : تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران

نویسنده : جی . دی . سلینجر

مترجم : امید نیک فرجام

موضوع : رُمان

ناشر : انتشارات ققنوس

چاپ پنجم 1386

قیمت :  2400 تومان



 

"صدای فرنی طوری بود که انگار سرش سرما خورده . زویی حسابی سرحال و معرکه بود . مجری از آن ها خواست در باره ی انبوه سازی ِ مسکن حرف بزنند ، و دخترک ِ سخنور گفت از خانه هایی که همه چیزشان شبیه هم است بدش می آید ــ منظورش ردیف طولانی خانه هایی بود مه با یکدیگر مو نمی زنند . زویی گفت این خانه ها «قشنگ» هستند . گفت خیلی قشنگ است که آدم بیاید خانه و بعد متوجه شود خانه را عوضی گرفته است . عوضی با دیگران شام بخورد ، در تختخواب عوضی بخوابد ، و صبح با این فکر که آن آدمها خانواده ی خودش هستند همه را ببوسد و خداحافظی کند . حتی گفت ای کاش همه ی آدمهای دنیا عین هم بودند . گفت این طوری هر کس را ببینی فکر می کنی زنت یا مادرت یا پدرت است ، و مردم همیشه هر جا که می روند همدیگر را بغل می کنند و این «خیلی قشنگ» است ."

 

"خدایا ، اگر مشکل من اسمی در پزشکی داشته باشد ، همان پارانویای معکوس است . چون من فکر می کنم مردم نقشه می کشند شاد و خوشبختم کنند ."

 

"احتمالن هیچ نوشته ی اعتراف گونه ای نمی شود پیدا کرد که قدری بوی گند ِ غرور نویسنده از کنار گذاشتن غرورش را ندهد "

 

"در خانواده ی ما ، هیچ کس ، حتی سیمور ، باد احساس نمی کند . فقط باد وحشتناک هست و بس "

 

"اگر موقع بردن توپ ناگهان در میانه ی زمین تصمیم نمی گرفت به تـَـکل زنی که داشت بهش نزدیک میشد علاقه مند شود و بهش رحم کند ، واقعن به درد تیمش می خورد ."


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٩
comment نظرات ()