بهترین کتابهایی که خوندم !

معرفی کتاب

018

 

مرثیه ای برای یک رویا (داستان کوتاه)

قاسم طوبایی

 

این بار به جای معرفی کتاب

یه داستان کوتاه براتون می ذارم

که همین چند دقیقه پیش توی یه وبلاگ خوندمش !

از اون دسته داستانهای شاید به ظاهر بی سر و ته که من دوست دارم

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد !

 

 

 

مرثیه ای برای یک رویا
REQUIM FOR A DREAM
dance me to the end of love...

 

 

برای خواندن داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید ....



 

مرثیه ای برای یک رویا
REQUIM FOR A DREAM
dance me to the end of love...



آهنگ که تمام شد همه دست زدند و نشستند ... هوا دم کرده بود... زن ها آینههای کوچکشان را در آورده بودند و آرایششان را درست می کردند . کسی متوجهمرد نشد . بوی عطر و رژ و عرق تو هوا بود . به همه شربت تعارف کردند . شربت ها را که برداشتد و آینه ها را که توی کیف گذاشتند تازه متوجه شدند . مرد هنوز داشت تنهایی می رقصید .عرق کرده بود . برایش دست زدند و ادامهآهنگ را خواندند . مرد ،وسط سالن دستی را در هوا گرفت و بوسید . لیوانش راپر کرد و دوباره برگشت وسط .یک دستش را گرفت بالا- روی شانه هایی که نبود- یک دستش راهم کمی پایین ترحلقه کرد و بغلی باز کرد برای رقص دو نفره ... با حرکتی نرم شروع کرد به چرخیدن . پاها را با جلویی هماهنگ می کرد ... سرش را جلو می برد وخم می شد روی تنه ای که حالا در آغوش گرفته بود درگوشیچیزی می گفت و می خندید ...آهنگ که تمام شد بغلش کرد و لبهایی را در هوابوسید . نشست. همه خندیدند و برایش دست زدند . مرد روی مبل دو نفره ایجاباز کرد و تنهایی نشست .یک لیوان دیگر پر کرد و به کنار دستش تعارف کرد . خندید و گفت که موهایش خوب است و بهم نریخته... از آرایشش تعریف کرد وبا آهنگ بعدی دوباره رقصید .

زن نشسته بود توی حمام و لباس ها راچنگ میزد . همین طور که چنگ میزد لباسش بالا می رفت و مرد حالا دیگر سفیدیپوست را می دید که در گودی کمر انحنا پیدا می کرد . فکر کرد اگر برقصد چهشکلی می شود .با یک لباس آبی که یقه اش تا روی سینه باز باشد محشر می شد . مو ها را می شد هایلایت کرد و بست پشت سرش .. می شد اصلا برایش موهایفرفری با فرهای ریز گذاشت ... این طوری قشنگ تر می شد ...


اشتباهنمی کرد. درست به قد و قواره انگشت یک زن بود .صبح که از خواب بیدار شدمتکا خونی بود . ترسید . ملافه ها هم خیس بودند . بلند شد ایستاد . دور وبر بالشت همه جا خونی بود. چسبید به دیوار. خودش را وارسی کرد. سالم بود. فقط دهانش پر بود از لخته های خون ... متکا را بلند کرد . همان جا بود کهدید . درست کنار متکا . انگارکه خواب باشد و از دهانش افتاده باشد بیرون . هنوز سفید بود . نه بریده شده بود نه کنده شده بود. انگار درست از مفصلانتهایی در آمده بود و افتاده بود آنجا. انگشت را انداخت توی شیشه الکل وگذاشت توی یخچال . انگشت هایش را وارسی کرد . تک تک ... کوتاه بودند وکلفت و بند هایش پینه داشت ... اما انگشت توی شیشه بلند بود و باریک..

صبح که بلند می شد صبحانه را آماده می کرد. نان داغ می گرفت و کره را ازیخچال در می آورد و می گذاشت روی میز تا نرم شود. مربای گل را می ریخت تویکاسه های کوچک و بعد که سماور غلغل می کرد کم کم بیدارش می کرد . همه اینکارها را از همان موقع که هنوز یک دستش کامل نبود انجام میداد .

ازاینجا زن را نمی دید اما بوی بادنجان که می پیچید توی هوا مرد دیگر نمیفهمید ... یک تکه نان بر میداشت و از توی تابه بادنجان کش می رفت و تا زنبیاید غر بزند همه را چپانده بو د توی لپ هاش . زن حرف نمی زد .فقط قاشقچوبی را توی هوا می چرخاند و لپ باد کرده مرد را که می دید می خندید .. باهمان لب بالایی که هنوز نبود ...

انگشت را انداخت توی شیشه . فکرکرد به پلیس زنگ بزند ... بالاخره این انگشت مال کسی بوده که الان شایدزنده نبود ...فکر کرد چه باید بگوید و بعد که چهره مامور پلیس را مجسم کرددو شاخه را از پریز کشد. خون فقط روی بالشت بود و ملافه ها . پای تخت تمیزبود.بیرون توی هال..پذیرایی...آشپزخانه...همه جا تمیز بود ... در را بازکرد . تو پاگرد کسی نبود ... زنی نان گرفته بود و بالا می آمد . در رابست . ملافه ها را جمع کرد . بالشت را گذاشت رویش و همه را ریخت توی حمام و دررابست . گوش داد . همه جا ساکت بود . جایی ساعتی زنگ زد ...

چشمهایش را باز کرد. این بار یک تکه از سینه کنار بالشت بود .یک تکه ی کاملسفید و نرم که خون لزج چسبانده بودش به رو تختی ....چسبیده بود به روتختیو مرد که خواست جدایش کند یک تکه از پوست کنده شد. فکر کرد تا چند روزدیگرهمه چیز کامل می شود. فقط یک دستش ناقص بود و چند جای جزئی دیگر ..لبپائین... ناخن پاها ... مژه ها ...ناخن ها و مژه ها در می آمدند . فقط میماند لب پایین و دست راست . فکر کرد باید سفارش یک تخت جدید بدهد . می شدهمین تخت را بدهد بزگتر کنند . چرخید . صورتش خیس بود .در تمام این مدتبوی خون توی رختخواب را نفس کشیده بود و دیگر عادت کرده بود به لایه لزجخون روی صورتش ...

زن حرف نمی زد . همه چیز که آماده می شد می آمدمی نشست کنار تخت روی زمین ، همان طور که مرد همیشه دوست داشت. آنقدر خیرهمی شد به صورت مرد تا بیدارش کند . دست میکشید به موها ... به گونه ها ... بعضی وقت ها که بیدار نمی شد سر و صدا می کرد ...گلدانی آب میداد ... چایمی ریخت توی استکان ...پنجره ای را جایی باز میکرد ...

مرد که بلندشد نیمرو روی میز بود .توی لیوان های بلند آب پرتقال ریخته بود و چند شاخهگل گذاشته بود توی گلدان روی میز ... منتظر ماند تا مثل هر روز بنشیند روبه رویش و با هم صبحانه بخورند و آنقدر ساکت بماند تا زن با اشاره بپرسدامروز صبح برایش چه آورده ... مرد هم دست کند تو جیب روبدوشامبر و شیشهالکل را بگذارد روی میز و تکه ای را که صبح زود کنار بالشت پیدا کرده بوددر بیاورد و بگذارد سر جاش ... نگاهش کرد .با چشم های مورب و لب کلفتپایینی شبیه یکی از عکس های روی دیوار بود ...لیوان آب پرتقال را سرکشید... عکس را چند وقت پیش از مجله فیلم کنده بود ... دیوار از بالا تاپایین پر بود از عکس... وقتی می خندید شبیه زنی می شد که موهای بوری داشتو چند عکس بالاتر داشت حمام آفتاب می گرفت ... حالا داشت نگاهش میکرد .غذاخوردنش را نگاه میکرد و فکر می کرد بینی اش شبیه کدام یکی می شود ؟

آنروز صبح زن خودش دیده. نتوانسته صبر کند تا مرد بیدار شود .تکانشداده.خیلی آرام تکانش داده . مرد بیدار شده و زن شیشه الکل را داده دستش واشاره کرده به پشت بالش ...چشم های خونی مرد را پاک کرده و اشاره کرده بهبالش . مرد ، خواب و بیدار، یک تکه گوشت قرمز را روی تخت تشخیص داده. چشمهایش را مالیده و تکه گوشت را گرفته جلو ی نور. زن خوشحال بوده ... دهانشرا باز کرده و خواسته گوشت را گاز بزند . مرد ترسیده. فکر کرده بالاخرهکابوس به جاهای ترسناکش رسیده ... خودش را کشیده کنار و تکه گوشت قرمز راانداخته جلوی زن و نگاه کرده که چطور تکه گوشت را برداشته و با ولع بلعیده... مردترسیده و از جای خالی لب بالایی جویدن را دیده ... ترسیده بوده کهبرای اولین بار صدای زن را شنیده .. نرم و نازک مثل راه رفتن بچه ها باترس و احتیاط ... زن برای اولین بار که خواسته حرف بزند گفته : صبحانهحاضره ...

همان روزی که توانست راه برود راه افتاد دور خانه ... جوراب ها را از زیر تخت بیرون آورد و شست... همه پیراهن ها را ریخت تویلباسشویی.... جاروبرقی کشید ...ته سیگارها را از توی حمام جمع کرد .پنجرهها را باز کرد و پرده ها را کنار زد. وان را پر از آب گرم کرد ... نشستروبه روی مرد که تا حالا داشت نگاهش میکرد و بهش فهماند که برود دوشبگیرد.. تامرد بیاید بیرون همه قوطی کنسروها را ریخته بود بیرون . برنج رادم کرده بود و داشت بادنجان ها را سرخ می کرد . باز یادش رفته بود هواکشرا روشن کند و آشپزخانه را بوی برنج وروغن و بادنجان برداشته بود ...

آخروقت ها دیگر نمی شدتوی اداره ماند. قیافه ی رویا توی ذهنش به هم می ریخت .جای دماغ و دهانش عوض می شد ... رنگ چشم ها از قهوه ای تغییر می کرد. سبزمی شد ..آبی می شد ... لب هاش کلفت تر می شد و تا سعی می کرد نازکش کندکلا پاک می شد. آخر سر همه چیز به هم می ریخت.به هر کدام از عکس ها کهشبیه می شد یک جای کار لنگ میزد . جزئیات با هم نمی خواند .موهای عکسبالایی با چشم های دختری که سیگار می کشید کنار لبهای زنی که روی صندلیلهستانی نشسته بود زیر پریز... حوصله اش سرمی رفت . به هر بهانه که بودمرخصی ساعتی می گرفت و می زد بیرون. شب نشینی های ماهیانه را بهم میزد . از در اداره که می زد بیرون یکراست ماشین می گرفت و برمی گشت خانه. در راباز می کرد و بو می کشید و سعی می کرد قبل از این که رویا سر برسد حدسبزند شام چه پخته ... چند بار زن همسایه بو کشیده بود تا دم در...چند بارصدا شنیده بود .. صدای بهم خوردن در ..صدای شکستن ظرف ..مرد جوابی ندادهبود .... کلید می انداخت و خودش را از لای در می کشید تو و در را پشت سرشمی بست ... تکیه می داد به در و همین طور که چشم هاش بسته بود گوش میدادبه صدا های توی راهرو ... نفسش را میداد بیرون و فکر میکرد هیچ کس نبایدبفهمد ...

شام را که می خورد زود می خوابید ... تخت را بزرگ ترکرده بود و حالا زن به جای این که شب ها آواره باشد بین اتاق خواب وآشپزخانه ، می خوابیدکنار مرد ... حرف نمی زد ... دوش می گرفت و عطر میزدو همانطور نم دار و خوشبو می ایستاد کنار تخت .مرد نگاهش می کرد و سعی میکرد جاهای خالی را حفظ کند . انگشتش را تو هوا می چرخاند و زن می چرخید... نباید چیزی جا می ماند ... زن می چرخید و نگاه می کرد تا مرد برایش جاباز کند . آرام می خزید کنار مرد و دست مرد را می گرفت و می گذاشت رویسینه اش که تازه کامل شده بود . ساکت بود و مرد راحت خوابش می برد. تا آنروز صبح که زبانش را کنار مرد پیدا کرد ...

ته مانده لیوانش را سرکشید . چند نفر دست هم را گرفتهبودند و می رقصیدند . سرش گیج رفت... فکرکرد اگر یکی بود می شد ...آدم ها توی هم می رفتند و در می آمدند . قاطیبودند .مرد چشم هایش را مالید. دوست داشت بلند شود و برقصد ... حس کردالان دوست دارد با یکی برقصد ... فکر کرد گور پدرش تنهاِِِِیی هم می شودرقصید ... دسته صندلی را گرفت و سعی کرد بلند شود ... چند نفردوتا دوتاوسط اطاق بودند... نیم خیز شد ... لیوان از دستش افتاد..افتاد ...بالاآورد ... لیز خورد... اگر یکی بود ... دختری که وسط بود ترسید ... دوستداشت برقصد ... فکر کرد اگر یکی بود ... چند نفر بلندش کردند ... حس کردگرمش شده ... چند نفر دوتا دوتا ...


دنده هایش می خارید .چرخید. چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد ... سرش هنوز درد میکرد . ساعتتو طاقچه تاریک بود . غلتید . فکر کرد اگر یکی بود می شد ... می شد دوتایی رقصید ... می شد اینجوری گند نزد به همه چیز... دهانش بد مزه بود ... فکر کرد دیگر چه فرق میکند وقتی کسی را نداری ؟. پهلویش را خاراند . رسانده بودنش خانه . توی ماشین می خندیدند . قرار شده بود صبح زنگ بزنند وبرای اداره بیدارش کنند . دم رفتن یکیشان برگشته بود و گفته بود که بایدیکی را جور کند ... گفته بود این جوری نمی شود ... رقص هم که نباشدبالاخره لازم می شود . اشاره کرده بود به عکس های روی دیوار :
-
با اینا نمی شه تا آخر عمر سر کرد ... با یه مشت عکس... باور کن...
پهلویراستش می خارید . فکر کرد موقعی که افتاده خورده به جایی ... خاراند ... باید صبح بیدار می شد . حس کرد پوست دارد زخم می شود و چیزی می زندبیرون... خاراند ... باید بیدار می شد ...فکر کرد دو نفری خیلی کارها میشودکرد ... خاراند ... تا صبح می شد خوابید ... چقدر خوب می شد اگر یکیبود ... خیلی کارها می شد کرد ...

 

 

قاسم طوبایی

شهریور 85

 

 

از اینجا خوندمش !


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
comment نظرات ()